تبليغاتX
باران - × سوال ؟ ×
 

دیر وقت است و شهر در خواب

ستاره ها سوسو کنانو ,

 ماه در انتظار

همه خوابند و من بی تاب

بی تاب در یک رویا

یک رویای نه شاید شاد

 

دلتنگی, ترس, خستگی, اشک و حسرت

خاطرات من در رویای دیشب

 

شگفتا خورشید پیدا نیست,  ابرها تیره اند

چراغ بی سو و اتاق تاریک

پرده ها را کنار زدم

نوری نبود,  از پشت پنجره من همه چیز تاریک است

روز است

اما ,

از شب دلتنگ تر است

 

نالان از روزگارو خسته از زمانه

میپرسم

از خودم از دنیا

که این است آیا زندگی ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:58 AM  توسط مژان راد   |