دیر وقت است و شهر در خواب
ستاره ها سوسو کنانو ,
ماه در انتظار
همه خوابند و من بی تاب
بی تاب در یک رویا
یک رویای نه شاید شاد
دلتنگی, ترس, خستگی, اشک و حسرت
خاطرات من در رویای دیشب
شگفتا خورشید پیدا نیست, ابرها تیره اند
چراغ بی سو و اتاق تاریک
پرده ها را کنار زدم
نوری نبود, از پشت پنجره من همه چیز تاریک است
روز است
اما ,
از شب دلتنگ تر است
نالان از روزگارو خسته از زمانه
میپرسم
از خودم از دنیا
که این است آیا زندگی ؟