در سکوت این سیاهی شب
جز عشق نوری را نمیبینم
در خلوتگه روزگارم , ای یار
جز تو هیچ کسی را نمیخواهم
گرچه راهم از تو دور است
گرچه راه برگرشت نیست
هر روز و هر ساعت , جز تو هیچ از خدا نمیخواهم
تنهای تنها , اشکهایم در راه
دستهایم خالی و روحم در انتظار
چگونه باور کنم که روزها را میتوان بی وجود تو سپری کرد
چگونه باور کنم که زمان این چنین بی امان میگذرد
چگونه باور کنم که ستاره بخت من مرده , آسمانم تیره گشته
و اکنون این اندوه تنهایی , با او چه باید کرد
آیا این درد بر من رواست ؟
آیا این جدایی قسمت من است ؟
تو ای قاصدک , تو ای قاصدک
آیا تو هم خبری از یار نداری
آیا تو هم خواهان رفتن و پر کشیدنی
همه عزم سفر کردن و رفتن
ومن چه بگویم
و من چه بگویم
که ماندمو پوسیدم