با تو میخوانم ای بانوی شهر غصه من
یادت هست
آن روز که گریان بر صحنه دل آمدی
یادت هست
آن روز که چشم ها به راهه تو بود
یادم آید
آن روز که بی پروا از عشق سخن گفتی
یادم آید
آن روز که گهواره مرا با لالایی شبت تکان میدادی
روزها و شب ها
همچو تو خواندم و نوشتم
ای بانوی شب تنهایی من
تو را میجویم در آسمان ها در بیابان
و همچو تو مثل باران
بر دل سرو تنهایم که در بیابان تشنه است
میبارم