تبليغاتX
باران - × من و تو با هم از چه میگوییم ؟ ( عشق ) ×
 

   آن زمان که با تو به دنیای زیبایی پا میگذاشتم

گمان نمیکردم که اینگونه باشد

گمان نمیکردم که باز ,

حسرت آن لحظه را داشته باشم !

 

آن زمان که با هم به آن سرو تکیه زدیم

و تو سرت را بر روی بالین من گذاشتی

گمان نمیکردم که اینگونه باشد

گمان نمیکردم که باز ,

حسرت آن لحظه را داشته باشم!

 

ای پره پرواز رویا های من ,

چگونه است که من با تو یکی شدم ؟

چگونه است که در اعماق وجودم ,

لحظه ای بر تو تردید نکردم ؟

 

من و تو با هم از چه میگوییم ؟

که اینگونه شیرین بر دلم می آید!

من و تو با هم بر چه مینگریم ؟

که اینگونه در زندگی پیدا نمیباشد !

 

ای عشق ...!

که در اعماق وجودم , تو را احساس می کنم 

بر من خرد نگیر که تو را عشق نامیدم

بر من اخم بر هم نیار ,

که تو را یار خودم نامیدم ...... .!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 AM  توسط مژان راد   |