
روزها از پی هم میگذرند
و من در فکر تو به سر میبرم
بی آنکه از فردایمان آگاه باشم
و تو با قلبی پاک , عشقت را با تمام وجودت نثارم میکنی
چگونه باور کنم ؟! آیا این رویا نیست ؟!
سال ها در رویا به دنبالت میگشتم
و اکنون تو را ,
در روبه روی خود میبینم
به هر کجا مینگرم ,
تو را با لبی خندان و با چشمانی پر از انتظار میبینم
چگونه نگاه روز اول را از یاد ببرم ؟
و چگونه تو را به دست فراموشی بسپارم ؟!
من اکنون تکه ای از تو شدم و تو ...
و تو را نمیدانم !
نمیدانم حرف های قشنگت را چگونه باور کنم ؟
چگونه است که قلب مهربانت با نگاهی اسیر چشمان من شد؟
و چگونه است که من اسیر نیاز تو شدم ؟!
و حال چگونه و با چه صبری به انتظار روزی باشم
که تو در برم و من در بر تو باشم؟
چگونه ؟
چگونه باید به انتظار بنشینم ؟
زندگی را واژه قشنگی از عشق پر کرده است
و تو عشق را باور کردی
پس زندگی را باور کن
چرا که زندگی همان عشق است
و من نیز , زندگی را باور میکنم
زندگی من , یعنی , عشق من
و عشق من در یک کلام یعنی
تو ......
