تبليغاتX
باران - × عشق رویایی ×
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها از پی هم میگذرند

و من در فکر تو به سر میبرم

بی آنکه از فردایمان آگاه باشم

 

و تو با قلبی پاک , عشقت را با تمام وجودت نثارم میکنی

چگونه باور کنم ؟! آیا این رویا نیست ؟!

 

سال ها در رویا به دنبالت میگشتم

و اکنون تو را ,

در روبه روی خود میبینم

 

به هر کجا مینگرم ,

 تو را با لبی خندان و با چشمانی پر از انتظار میبینم

 

چگونه نگاه روز اول را از یاد ببرم ؟

و چگونه تو را به دست فراموشی بسپارم ؟!

من اکنون تکه ای از تو شدم و تو ...

و تو را نمیدانم !

 

نمیدانم حرف های قشنگت را چگونه باور کنم ؟

چگونه است که قلب مهربانت با نگاهی اسیر چشمان من شد؟

و چگونه است که من اسیر نیاز تو شدم ؟!

و حال چگونه و با چه صبری به انتظار روزی باشم

که تو  در برم و من در بر تو باشم؟

چگونه ؟

چگونه باید به انتظار بنشینم ؟

 

زندگی را واژه قشنگی از عشق پر کرده است

و تو  عشق را باور کردی

پس زندگی را باور کن

چرا که زندگی همان عشق است

و من نیز , زندگی را باور میکنم

 

 زندگی من , یعنی , عشق من

و عشق من در یک کلام یعنی

تو ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:48 PM  توسط مژان راد   |