تبليغاتX
باران
 

عشق را باز دوباره در تو جستجو میکنم

دیر زمان میدانستم که پوچ است

اما ،

باز باورش کردم .

 

نمیدانم به کدامین نشانه است

که دنیا دنیا میخواهم

گل های سرخ را نثار عشقت کنم .

 

میخواهم پنجره را باز کنم

و تا ابدیت از هوای تازه عشق تو استشمام کنم .

 

کاش گلی بودم در خانه عشقت

که تو آن را میچیدیو با خود به اتاقت میبردی

مرا در آب حیات میگذاشتیو

روز و شب مرا میبوییدی

و آن زمان که پژمردم با نمی اشک

افسوس وجودم را میخوردی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:40 PM  توسط مژان راد   | 

 بجاي دسته گلي که فردا در قبرم نثار مي کني امروز با شاخه گلي کوچک يادم کن به جاي سيل اشکي که فردا بر مزارم مي ريزي امروز با تبسمي شادم کن به جاي متن هاي تسليت که فردا برايم مي نويسي امروز با يک پيغام کوچک خوشحالم کن من امروز به تو نياز دارم نه فردا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:11 PM  توسط مژان راد   | 

 

دوستان شرح پريشانی من گوش کنيد
داستان غم پنهانی من گوش کني
د 


قصه بی سرو سامانی من گوش کنيد
گفت و گوی من و حيرانی من گوش کنيد


شرح اين آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم،سوختم اين راز نگفتن تا کی


روزگاری من و دل ساکن کویی بوديم
ساکن کوی بت عربده جويی بوديم


عقل و دين باخته ،ديوانه رويی بوديم
بسته سلسله ،سلسله مويی بوديم


کس در آن سلسله غير از من و دل بند نبود
يک گرفتار ،از اين جمله که هستند نبود


نرگس غمزه زنش اين همه بيمار نداشت
سنبل پر شکنش هيچ گرفتار نداشت


اول آنکس که خريدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم


عشق من شد سبب خوبی و رعنايی او
داد رسوايی من شهرت زيبايی او


بس که دادم همه جا شرح دلارايی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشایی او


اين زمان عاشق سر گشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد


چاره اين است و ندارم به از اين رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر


چاره اين است و ندارم به از اين رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر


چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر


بعد از این رای من این است و همین خواهد بود
من بر این هستم والبته چنینین خواهد بود


پیش او یار نو ویار کهن هر دو یکی است.
حرمت مدعی وحرمت من هر دو یکی است


قول زاغ وغزل مرغ چمن هر دو یکی است
.نغمه بلبل وغوغای زغن هر دو یکیست


این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود


چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به


عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه گلزار دگر باشم به


نو گلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

 

 

ان که بر جانم از او دم به دم ازاری هست
میتوان یافت که بر دل زمن اش باری هست


از من وبندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست


به وفا داری من نیست در این شهر کسی
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی


مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
.راه صد بادیه درد بریدیم بس است


قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
.اول و اخر این مرحله دیدیم بس است


بعد از این ما و سر کوی دل ارای دگر
با غزالی به غزلخوانی وغوغای دگر


تو مپندار که محر از دل محزون نرود
اتش عشق به جان افتد وبیرون نرود


واین محبت به صد افسانه وافسون نرود
چه گمان غلط است این برود چون نرود


چند کس از تو و یاران دگر ازرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود


ای پسر چند به کام دیگرانت بینم
.سر خوش ومست به جام دگرانت بینم


مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم


تو چه دانی که شدی یار چه بیباکی چند
چه هوسها که ندارند هوسرانی چند


یار این طایفه خانه بر ا نداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دم ساز مباش


میشوی شهره به این فرقه هم اواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش


به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را


در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد زتو کینه گذاران هستند


داغ بر سینه زتو سینه فکاران هستند
غرض این است که قصد تو یاران هستند


باش مردانه که نا گاه قفای نخوری
واقف کشتی خود باش که پای نخوری


گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
واز دلش ارزوی قامت دلجوی تو رفت


شد دل ازرده وازرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت


حاش الله که وفای تو فراموش کنم
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کنم


 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 9:0 PM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:53 AM  توسط مژان راد   | 

 

این شعر رو در تاریخ 07-12-05  به مامان ماهی برای روزه مادر تقدیم میکنم . این شعر رو من درسال ۱۳۸۲ به یاده مادر و  از دوری اون گفتم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

مادر ناز من تویی عزیزم 

تو بمون پیش من برای همیشه

عشق معبود من تویی تو قلبم

من فقط دوست دارم ترو عزیزم

 

نور چشمای تو, چراغ خونم

دستای مهربونت, برکته خونم

تویی تک ستاره تو آسمونم

تو گله باغچمی مادره خوبم

 

بی تو هرگز نمیشه تو این خونه موند

آخه تو فرشته ای تو این آسمون

رنگ میبازن بی تو, گلا تو باغچه

آخه تو مهربونی , تو بهترینی

 

توی شهره رویا که پا میزارم

تو همه آرزومی مادره نازم

همیشه مثل گلی وسطه دشت کویر

یا مثل یه قطره آب توی وقت تشنگی

 

یه عمره که میخوام بگم

خیلی من دوست دارم

اما ساعت نگذاشت,  وقتشو به من نداد

 

میدونم خوب میدونی

عاشقه بی قرارتم

پس نخون اون جملرو

که عاشقو باید برونی

 

تنهای نیاز من به تو لالایو نوازشه

باز کردن آغوشته به روی هر چی خواهشه

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 0:27 AM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 5:2 PM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

غروب را دوست دارم چون آفتاب به خواب میرود

و زندگی برای روزی دوباره ......

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:39 PM  توسط مژان راد   | 

 

   آن زمان که با تو به دنیای زیبایی پا میگذاشتم

گمان نمیکردم که اینگونه باشد

گمان نمیکردم که باز ,

حسرت آن لحظه را داشته باشم !

 

آن زمان که با هم به آن سرو تکیه زدیم

و تو سرت را بر روی بالین من گذاشتی

گمان نمیکردم که اینگونه باشد

گمان نمیکردم که باز ,

حسرت آن لحظه را داشته باشم!

 

ای پره پرواز رویا های من ,

چگونه است که من با تو یکی شدم ؟

چگونه است که در اعماق وجودم ,

لحظه ای بر تو تردید نکردم ؟

 

من و تو با هم از چه میگوییم ؟

که اینگونه شیرین بر دلم می آید!

من و تو با هم بر چه مینگریم ؟

که اینگونه در زندگی پیدا نمیباشد !

 

ای عشق ...!

که در اعماق وجودم , تو را احساس می کنم 

بر من خرد نگیر که تو را عشق نامیدم

بر من اخم بر هم نیار ,

که تو را یار خودم نامیدم ...... .!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:26 AM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

روزها از پی هم میگذرند

و من در فکر تو به سر میبرم

بی آنکه از فردایمان آگاه باشم

 

و تو با قلبی پاک , عشقت را با تمام وجودت نثارم میکنی

چگونه باور کنم ؟! آیا این رویا نیست ؟!

 

سال ها در رویا به دنبالت میگشتم

و اکنون تو را ,

در روبه روی خود میبینم

 

به هر کجا مینگرم ,

 تو را با لبی خندان و با چشمانی پر از انتظار میبینم

 

چگونه نگاه روز اول را از یاد ببرم ؟

و چگونه تو را به دست فراموشی بسپارم ؟!

من اکنون تکه ای از تو شدم و تو ...

و تو را نمیدانم !

 

نمیدانم حرف های قشنگت را چگونه باور کنم ؟

چگونه است که قلب مهربانت با نگاهی اسیر چشمان من شد؟

و چگونه است که من اسیر نیاز تو شدم ؟!

و حال چگونه و با چه صبری به انتظار روزی باشم

که تو  در برم و من در بر تو باشم؟

چگونه ؟

چگونه باید به انتظار بنشینم ؟

 

زندگی را واژه قشنگی از عشق پر کرده است

و تو  عشق را باور کردی

پس زندگی را باور کن

چرا که زندگی همان عشق است

و من نیز , زندگی را باور میکنم

 

 زندگی من , یعنی , عشق من

و عشق من در یک کلام یعنی

تو ......

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 10:48 PM  توسط مژان راد   | 

 

 

    و زمانی که خیره گشتم به اعماق چشمان نازت

به جز خود کسه دیگری را نیافتم

 

و زمان میگذرد بی آنکه ما بدانیم

ستاره بخت ما گم گشته

 

ما بی خبران از هجر زمانیم

گویند که لافی و زمانی دل نگرانیم

 

از بهر نگاهت من دنیا نظرم نیست

در وصف وصالت گویند هنرم نیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 7:3 PM  توسط مژان راد   | 

A time for us, some day there'll be
When chains are torn by courage born of a love that's free
A time when dreams so long denied can flourish
As we unveil the love we now must hide

A time for us, at last to see
A life worthwhile for you and me

And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me

For you and me

And with our love, through tears and thorns
We will endure as we pass surely through every storm
A time for us, some day there'll be a new world
A world of shining hope for you and me

A world of shining hope for you and me

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 5:43 PM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

این چه عشقیست که در دل دارم

من از این عشق چه حاصل دارم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 2:29 AM  توسط مژان راد   | 

 

توبه کردم که اگر بوسه دهی توبه کنم

ودگر باره از اینگونه خطاها نکنم

 

بوسه دادی و چو برخواست لبت از لب من

توبه کردم که دگر بوسه بیجا ندهم

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:12 AM  توسط مژان راد   | 

 

دیر وقت است و شهر در خواب

ستاره ها سوسو کنانو ,

 ماه در انتظار

همه خوابند و من بی تاب

بی تاب در یک رویا

یک رویای نه شاید شاد

 

دلتنگی, ترس, خستگی, اشک و حسرت

خاطرات من در رویای دیشب

 

شگفتا خورشید پیدا نیست,  ابرها تیره اند

چراغ بی سو و اتاق تاریک

پرده ها را کنار زدم

نوری نبود,  از پشت پنجره من همه چیز تاریک است

روز است

اما ,

از شب دلتنگ تر است

 

نالان از روزگارو خسته از زمانه

میپرسم

از خودم از دنیا

که این است آیا زندگی ؟

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:58 AM  توسط مژان راد   | 

 

در سکوت این سیاهی شب

جز عشق نوری را نمیبینم

در خلوتگه روزگارم , ای یار

جز تو هیچ کسی را نمیخواهم

 

گرچه راهم از تو دور است

گرچه راه برگرشت نیست

 

هر روز و هر ساعت , جز تو هیچ از خدا نمیخواهم

تنهای تنها , اشکهایم در راه

دستهایم خالی و روحم در انتظار

 

چگونه باور کنم که روزها را میتوان بی وجود تو سپری کرد

چگونه باور کنم که زمان این چنین بی امان میگذرد

چگونه باور کنم که ستاره بخت من مرده , آسمانم تیره گشته

و اکنون این اندوه تنهایی , با او چه باید کرد

 

آیا این درد بر من رواست ؟

آیا این جدایی قسمت من است ؟

تو ای قاصدک , تو ای قاصدک

آیا تو هم خبری از یار نداری

آیا تو هم خواهان رفتن و پر کشیدنی

 

همه عزم سفر کردن و رفتن

ومن چه بگویم

و من چه بگویم

که ماندمو پوسیدم

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:31 AM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 با تو میخوانم ای بانوی شهر غصه من

یادت هست

آن روز که گریان بر صحنه دل آمدی

یادت هست

آن روز که چشم ها به راهه تو بود

یادم آید

آن روز که بی پروا از عشق سخن گفتی

یادم آید

آن روز که گهواره مرا با لالایی شبت تکان میدادی

 

روزها و شب ها

همچو تو خواندم و نوشتم

 

ای بانوی شب تنهایی من

تو را میجویم در آسمان ها در بیابان

 

و همچو تو مثل باران

بر دل سرو تنهایم که در بیابان تشنه است

میبارم

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 6:53 PM  توسط مژان راد   | 

 

 

 

 من نه آنم که به تصویر نگاه

اشک حسرت بچکانم بر گل ( gool )

 

و نه آنم که بر تقدیرم

گله ای چند کنم از یارم

 

و نه آنم که به هوس از مردی

بوسه ای چند بگیرم از لب

 

من همان دختر افسون شده ام

که همه عمر به خود می بالد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386ساعت 9:51 PM  توسط مژان راد   |